تبليغاتX
احادیث و داستانهای شگفت انگیز
احادیث و داستانهای شگفت انگیز
وقف آقام حجه بن الحسن

 سلام دوستاااااااااااان

نميدونم چند وقته آپ نشدم اما متاسفانه وقت به اون صورت ندارم كه

 

بشينم مطلب بنويسم براي همين زتون معذرت مي خوام

 

متن زير از وبلاگ دوست عزيزم مهديه مجيدي دزديده شده و از اين بابتم

 

ازش معذرت مي خوام اميدوارم كه حلال كنه

آخه تايپ كردن هم سخته هم وقت گير منم كه به زور به

اينترنت وصل ميشم حالا اين متن رو بخونيد و اميدوارم كه حز كنيد

 

تعريف و مفهوم غيبت – نواب خاص و عام  



كلمه ي غيبت از غيب يعني نهان زيستي است و مفهوم غيبت حضرت مهدي (عج) اين است كه مردم از محل ايشان اطلاع نداشته اگر هم ايشان را ببينند او را نمي شناسند (مگر به اذن مباركشان ) 


امام صادق (ع) فرمودند :             يرونه ولا يعرفونه 


                                          او را مي بينند  ولي نمي شناسند


 و حضرت مهدي (عج) در همين جهان مانند مردم عادي زندگي مي كنند و حيات دارند با اين تفكر جايي ديگر براي تهمت ناروايي كه به شيعيان زده مي شود كه  مي گويند اما م زمانشان درون سرداب سامرا مي باشد باقي نمي ماند .


 آري واقعه ي تاريخي رخ داد كه در عصر غيبت صغري سربازان خليفه عباسي به قصد دستگيري حضرتش به منزل مسكوني پدر ايشان حضرت امام حسن عسكري (ع) شتافتند و حضرت به نيروي الهي در سرداب معجزه اي نشان دادند و پنهان شدند ولي اين بدان مفهوم نيست كه شيعه حضرتش را در سرداب جستجو مي كند و در انتظار ظهور ايشان از سرداب سامرا مي باشد .


 ايشان از اولين روز امامت خويش از چشم مردم پنهان بودند و تا سال 329 ه .ق يعني 69 سال چهار نماينده و نايب از جانب خويش انتخاب نمودند كه به ترتيب واسطه بين امام (عج) و مردم بودند .


 اين 69 سال را غيبت صغري (كوتاه مدت ) مي گويند .


 اين چهار نايب و نماينده حضرت ولي عصر (عج) را نواب خاص مي نامند . اين دانشمندان و فقها و بزرگان شيعه به ترتيب عبارتند از :


 1-   عثمان بن سعيد عمروي


 2-   محمد بن عثمان بن سعيد


 3-   حسين بن روح نوبختي


 4-   علي بن محمد سيمري


 بعد از وفات نائب خاص چهارم دوران غيبت صغري پايان يافت و بنا به فرمان الهي دوره ي غيبت حضرت موسوم به غيبت كبري (بلند مدت )آغاز شد كه به واسطه نامه اي از حضرت مهدي (عج) كه آن را توقيع مي گويند . زعامت و رهبري شيعه از آن زمان تا ظهور پر سرور حضرتشان به فقها ي پارسا و ديندار و پرهيزگار سپرده شد تا احكام الهي را به مردم برسانند و در حوادث و رويدادها راهبر شيعيان باشند . اين رهبران شيعه در زمان غيبت كبري را نواب عام گويند .

 

?محمود | در سه شنبه 1385/12/01 ساعت 15:30 | پیوند  | 

حديث

امام پناه بندگان خدا در گرفتاري هاي سخت است.امام رضا(ع)

چه نيكوست شكيبايي به همراه فرج...بر شما باد به استقامت و شكيبايي امام رضا(ع)

هر كه حسين را دوست بدارد خداوند دوستش دارد پيامبر(ص)

كسي كه زكات ندهد نمازش درست نيست. امام صادق(ع)

طولاني بودن تجربه موجب زيادي عقل است.امام حسين(ع)

هر كه احسانهاي خود را برشمرد بخشندگي خويش را از بين برده است. امام حسن(ع)

بر شماباد رفتن به مساجد خانه هاي خدا در روي زمين اند.امام صادق(ع)

ايمان و حيا را به يك رشته بسته اند هر گاه يكي رفت آن ديگري هم خواهد رفت.حضرت زهرا(س)

چيزي را بر زبان نياوريد كه از ارزش شما بكاهد. امام حسين(ع)

مرز ميان ايمان و كفر ترك نماز است.پيامبر اكرم(ص)

هر كه نميتواند كاري كند كه به سبب آن گناهانش زدوده شود بر محمد و آل او بسيار درود فرستد.امام رضا(ع)

بر شما باد به سلاح پيامبران عرض شد سلاح پيامبران چيست؟فرمود دعا.امام رضا(ع)

 

                          التماس دعا

?محمود | در یکشنبه 1385/11/22 ساعت 4:10 | پیوند  | 


 

 

فضايل سوره ها قسمت دوم(قسمت اول)

 

خواندن سوره حمد:براي شفاي بيمار

خواندن سوره انعام:برطرف شدن تر از نفس

خواندن سوره كهف:آمرزش و نجات از فتنه دجال فقر و قرض ايمن گردد

خواندن سوره بني اسرائيل:زيارت امام زمان(عج)

خواندن سوره كوثر:دور كردن كسي از خود

خواندن سوره بقره:خبر و بركت_دوري شيطان_شفاي ديوانه

خواندن سوره حشر:هر چيز برايش صلوات فرستد و استغفار كند

خواندن سوره جن:از شر جن و جنيان و قرض بر طرف شود.

خواندن سوره عم يتسائلون:زيارت خانه خدا

خواندن سوره حج:زيارت بيت الله الحرام

خواندن سوره طور:خير دنيا و آخرت از زندان

خواندن سوره لقمان:حسنه بسيار

خواندن سوره احقاف:قوت جسم و حسنه زياد

خواندن سوره جمعه:كفاره گناهان تا جمعه ذيگر

خواندن سوره واقعه:رفع فتنه و بلا_خير و بركت و نجات از غفلت

خواندن سوره انا انزلنا: منافق نشود_در وقت خواب

خواندن سوره ص :ثواب زياد_جلوگيري از گناه

?محمود | در یکشنبه 1385/11/22 ساعت 4:8 | پیوند  | 

السلام عليك يا بقية الله العظم
غريب ارباب منو درياب

بيا با گوشه چشمي تو راحت از ملالت كن

شكستم قلبتو آقا جون زهرا حلالم كن

بدم اما دلم ميخواد كه اقا از شما باشم

شبيه كفتري عاشق روي گنبد طلا باشم

غريب ارباب منو درياب

                           يا مهدي ادركني

?محمود | در پنجشنبه 1385/11/19 ساعت 2:49 | پیوند  | 

شايد اين جمعه بيايد...
خدايا اي خدايا اي خدايا (دلـــــــــم تنگه دوباره)

به كي بگم آقام چشم انتظاره (دلـــــــــم تنگه دوباره)

ستاره آي ستاره آي ستاره(دلـــــــــم تنگه دوباره)

مزن سوسو آقام ياري نداره(دلـــــــــم تنگه دوباره)

قناري آي قناري آي قناري (دلـــــــــم تنگه دوباره)

خبر از مهدي زهرا  چي داري(دلـــــــــم تنگه دوباره)

دلم اي كشور غم حاصل من(دلـــــــــم تنگه دوباره)

نخور غصه مي آد عششق دل من(دلـــــــــم تنگه دوباره)

?محمود | در پنجشنبه 1385/11/19 ساعت 1:49 | پیوند  | 


دوستان جا دارد چند مسئله را در اینجا ذکر کنم.

-تمــــام مطالب این وبلاگ دست نوشت های نویسند وبلاگ می باشد

-مانع ای برای کپی کردن ندارد چه با ذکر منبع چه غیر آن

-اگر حتی در یک نفر  مسائل و داستانهای من اثر کند و راهش را از حرام به حلال بکشاند برای

من یک دنیا ارزش دارد

- برای گسترش این وبلاگ به کمکتان نیاز دارم(تبادل لینک)

- نظرات شما خستگی را از تنم بیرون می کند(باور کنید!)

-از دوستانی که نظر می دن متشکرم و یه کار کوچیک ازشون میخوام اونم اینه که به من بگید

از چه چیزی یا چه داستانی یا چه موضو ع ای تو این وبلاگ بیشتر خوشتون اومده و بگید

دوست دارید از چه موضوع ای تو وبلاگم بنویسم

?محمود | در چهارشنبه 1385/11/18 ساعت 1:56 | پیوند  | 

تيغ و ترنج

يك داستان كه شايد ربطي به بحث مقدس وبلاگ ما نداشته باشه اين داستان فقط و فقط جنبه عبرت داره(و ارزش قانوني ديگه اي نداره)

 

 

- ميخواستم كسي چيزي نفهمه و بميرم.

_چي شد كه خودسوزي كردي؟

_ مگه چي شده بود كه مي خواستي كسي ندونه؟

- آبروم ديگه ! آبروم رفت.

_ آها... يعني حالا ديگه آبروت برگشت؟!

- نه! بدتر شد.ديگه همه مي دونن چه اتفاقي افتاده.

_ تو خودت خواستي كه اين جور بشه.

- من نمي خواستم،فرزاد گفت،خودسوزي كنم كه بميرم.

_ مگه فرزاد كي بود كه تو بايد به حرفش گوش مي دادي و به اين روز مي افتادي؟!

- نمي دونم چي بگم!

_ يعني واقعا نمي دوني، يا نميخواي بگي؟

- شما فكر مي كني اگه بگم،فايده اي داره؟

_لااقل مي شه عبرت ديگرون كه كار به اين جا نرسه.

- كاش مرده بودم.

_ بهتر نبود مي گفتي كاش اصلا اين جور نمي شد؟!

- تقصير خودم بود كه زود باور بودم و هر كي هر چي مي گفت،مي گفتم تو درست مي گي شايدم به خاطر اين كه چيزي واسه موندن نداشتم شاعرانه و رويايي مي خواستم خودمو بكشم.

_ بالاخره چي؟ ميخواي قبل از تموم شدن وقت ملاقات بيمارستان بگي چرا اينجايي،يا نه؟

- شما مي دوني عشق چيه؟

_عشق خيلي چيزا مي تونه باشه مي تونه يه پرواز باشه به آسمون خيال يا مثلا يه دوست داشتن زلال باشه مثل  دريا پاك و بي انتها يا يه نياز سبز مثل جنگل باشه يا يه چشمه باشه بالاي هفت تا كوه بلند كه هر آدمي اجازه داشته باشه فقط يه بار از اون بالا بره

- چرا يه بار؟

_چون آب اون چشمه آب حياته و هر كي ازش بخوره جاويد مي مونه يا بهتر بگم هر كي سعادت داشته باشه دستش به اون آب مي رسه و دنيارو اون جوري كه هست مي بينه.

- پي حالا معلوم مي شه  من سعادت نداشتم كه به اين روز افتادم!

_ چرا اين جور فكر مي كني؟

- چون به عشق بي حرمتي كردم.

_مگه تو اونو مي شناختي؟

-يه كمي.

_اگه مي گفتي نه بهتر بود چون كسي كه اونو مي شناسه و دست دوستي بهش مي ده خيلي پاك تر از اين حرفاست كه راضي بشه خودشو خلاص كنه و باز خلاص نشه و تا آخر عمر هي بسوزه.

-پس حالا كه اين جور شد من نمي دونم چي بگم و اسمشو چي بذارم فقط براتون تعريف مي كنم كه...

_كه چرا اصلا دست به خود كشي زدي؟

- قضيه بر مي گرده  به دو سال پيش يعني اولين روزي كه فرزاد داداش فرزانه رو ديدم اون روز جشن تولد فرزانه بود قرار نبود غير از بچه هاي كلاس كسي ديگه اون جا باشه چون تصميم داشتيم حسابي برقصيم و حال كنيم ولي فرزاد استثناء اون جا بود و مي خواست برامون ارگ بزنه آخه رقص كه بدون آهنگ نمي شد!

_اون روز چند نفر بوديد؟

- چون فرزانه مي خواست يه مجلس بيست داشته باشه از بين بچه ها بيست تا تاپ شو انتخاب كرده بود.

_منظورت از بچه هاي تاپ چيه؟

-بچه هايي كه خجالتي و اٌمل نباشن و به قول فرزانه هلو باشن

_منظورت از هلو چه جور دختريه؟

-واي كه شما چقدر سوال مي كني!منظورم اينه كه راحت الحلقوم باشه و ضد حال نزنه.

_حالا فهميدم آخه مي دوني من فكر مي كردم منظورت بچه هاي درس خون و معدل بالاست كه همه چي عينهو آب خوردن براشون راحته؟

-نه اونا اصلا به گروه خوني ما نمي خوردن و با ما نمي پريدن اونا هميشه خودشون با خودشون رقابت داشتن و مي خواستن شاگرد اول باشن.

_خب داشتي مي گفتي اون روز غير از شما فرزاد هم اون جا بود.

-آره از صبح ساعت 10 كه بچه ها جمع شدن فرزاد زد ما هم رقصيديم خيلي خوش گذشت خيلي!

_چون دور هم بوديد و رقصيديد يا اين كه فرزاد اون جا بودف خوش گذشت؟

-هر دوش آخه فرزاد  خيلي قشنگ ارگ مي زد و از اون مهمتر چشم از من برنميداشت.

_يعني چي چشم از تو بر نمي داشت؟

- چه جور بگم يعني بين اون همه دختر تاپ فقط منو نگاه مي كرد.

_ مگه تو چي وشيده بودي يا چه كار مي كردي كه اون فقط...

- از همون اول كه باهاش روبرو شدم گفت اين چشا مال خودته؟ منم خنديدم و گفتم نه مال شماست اونم ديگه تا آخر شب همش نگام مي كرد.

_تو چه احساسي داشتي؟

- داغ شده بودم و از اين كه مي ديدم بچه ها هم متوجه ما شده بودن بيشتر لذت مي بردم تا اين كه آخر شب وقتي مي خواستم خداحافظي كنم خودشو به من رسوند و از پشت سرم آهسته گفت:چشاي منو كجا مي بري؟

منم گفتم مي برمشون خونه تا بخوابن و بعد بلافاصله با تاكسي تلفني كه جلو در منتظر بود خودمو به خونه رسوندم و رفتم تو اتاقم خوابيدم

_ مامانت بابات نگفتن تا اين وقت شب كجا بودي؟

- اون شب بابا شيفت شب كار مي كرد مامانمم كه مي دونست رفتم جشن تولد فرزانه

_و قصه از فردا شروع شد آره؟

-دقيقا ..چون صبح به محض اين كه راه افتادم به طرف مدرسه يه خيابون دورتر از خونه ي خودمون جلوم سبز شد و گفت مي خوام باهات حرف بزنم و يه وقت ديدم جاي نيمكت كلاس روي نيمكت پارك نشستم.

_يعني مي خواي بگيي اون روز مدرسه نرفتي؟

- اون روز كه هيچ باز فرداي اون روزم نرفتم.

_فرزاد بهت گفت نرو؟

-راستش ترسيدم اگه مدرسه برم اون بره دنبال يكي ديگه و منو نخواد.

_چي شد كه اين فكرو كردي؟

-آخه اون تيپي بود كه همه دوستش داشتن و من مي خواستم فقط مال خودم باشه.

_خب بالاخره چي؟مدرسه رفتي يا نه؟

-آره پنج روز بعد كه حسابي از پارك و خيابون خسته شده بودم با يه گواهي دروغي رفتم مدرسه.

_فرزاد چي؟مدرسه نمي رفت؟

- نه اون در مغازه طلافروشي باباش كار مي كرد در ضمن دنبال كار سربازي شم بود تا اين كه يه ماه بعد با پيشنهاد فرزانه برنامه ي ييه اردو دروغكي رو چيديم من رفتم به مامان و بابا گفتم يه هفته مي خوام برم اردو رامسر و موافقت نامه اي كه خودمون تايپ كرده بوديم دادم به بابا امضاء كرد بعد به جاي اردو رفتم خونه ي فرزاد اينا و موندم

- اول چرا اين كارو كردي؟!دوم مگه مامان و باباش خونه نبودن؟

-آخه يه جوري شده بودم كه دلم مي خواست همش پيش فرزاد باشم و اين ببهترين فرصتي بود كه مي تونستم ببينمش آخه مامانش با فرزانه همون روز رفته بودن شهرستان باباشم كه در مغازه بود.

- شب كه باباش بر ميگشت چي؟

- يا بيرون بوديم كه آخر شب يواشكي مي اومديم مي خوابيديم يا تو اتاق فرزاد بي سر و صدا خودمونو حبس مي كرديم.

- خب بالاخره اين قايم باشك شما چند روز ادامه داشت؟

-تا شب سوم يعني همون شبي كه آسمونم شرجي شد و ديگه هيچي رنگ قشنگ  خودشو نداشت.

_بعد چي شد و چه كار كردي؟

- دو شب ديگه مثل يه وصله ي ناجور يا يه چيز زيادي بهش آويز شدم تا اين كه بعد از يه هفته مثلا از اردو برگشتم ولي از فرداي اون روز ديگه هر چي بهش زنگ زدم خودشو نشونم نداد و مثل ماهي رفت زير آب...

بالاخره يه شب ناغافل با فرزانه ديدمش ازش خواستم تا تكليفمو مشخص كنه خيلي جدي گفت اگه واقعا منو دوست داري برو خودتو بكش يا بسوزون تا باورم شه من گفتم چه جوري؟

گفت با بنزين و دو روز بعد يه بطر بنزين با دستاي خودش كادو كرد و برام اورد.

_ يعني به همين سادگي تو هم قبول كردي؟

- خب ميخواستم بهش ثابت كنم كه واقعا دوستش دارم.

_نمي دونم چي بايد بهت بگم.

- ديگه برام فرقي نمي كنه احمق،بي شعور،هر چي دلتون مي خواد بگيد.

_تو دنباله ي قصه تو بگو شايد تا اون وقت به قول خودت يه جمله ي تاپ برات پيدا كردم كه بهتر از اينا بود

- خب منم بنزينو گرفتم و بردم خونه و خارج از چشم مامانم در اتاقمو بستم و عكس كوچكي رو كه از فرزاد داشتم گرفتم دستم و جيغ زدم  فرررررررزززززاااااااادددددد  دوستت دارمممممممممم

و فندكو روشن كردم و ديگه چيزي نفهميدم.

_ حالا چي؟

-حالا دلم مي خواد فرزادم خودسوزي كنه تا ما هم مثل ليلي و مجنون افسانه اي بشيم.

- يعني راستي راستي فكر مي كني اونم مثل تو خره؟

 

هوشــــــــــــیار باشید

?محمود | در چهارشنبه 1385/11/18 ساعت 1:37 | پیوند  | 

يا فاطمة الزهرا
برگرفته از كتاب آتش در حرم نوشته عليرضا رجالي تهراني

داستانهاي فوق العاده زيبا از روزهاي آخر حيات حضرت فاطمة الزهرا

علي در كنار زهرا

علي (ع)بعد از شنيدن خبر جانسوز مرگ فاطمه(س)به سرعت وارد منزل شد،ديد فاطمه زهرا در بستر خود خوابيده و يك قطيفه مصري روي خود كشيده است.

علي(ع)او را صدا زد،جوابي نشنيد،به طرف راست و چپ فاطمه رفت،صديقه را صدا كرد،اما جواب نشنيد،عباي خود را كنار گذاشت عمامه را برداشت  دامن قبا را بالا زد و سر زهرا(س)را در دامن خود نهاد و صدا نمود:يا زهرا!يا زهرا!اما فاطمه سخني نگفت.امير المومنين گفت:اي دختر محمد!جوابي نشنيد...

گفت:«اي دختر پيغمبر با من صحبت كن من علي پسر عموي تو هستم.

حضرت مي فرمايد:فاطمه چشمش را باز كرد(يعني قبل از مرگ كامل كه بنابر علم امروز مدتي طول  مي كشد به درخواست مقام ولايت و قدرت لايزال الهي فاطمه حيات مجدد يافت)و به صورت علي نگريست و به گريه افتاد.سپس سخناني با يكديگر درميان گذاشتند و بعد از مدتي كوتاه فاطمه از دنيا رفت.

 

گريزي به كربلا

*به ياد آن ساعتي كه زينب كنار پيكر بي سر برادر امد و از روي تعجب صدا زد:آيا تو برادر من و پسر مادر من هستي؟!

چه كرد زينب ؟دو دست خويش را زير بدن قطعه قطعه برادر برد و مقداري به طرف بالا حركت داد و سپس رو به آسمان نمود و چنين عرضه داشت:پروردگارا اين قرباني را قبول كن سپس خم شد و لبها را روي رگهاي  بريده برادر گذاشت

 

*اين جا علي كنار زهرا آمد در كربلا نيز مانند اين صحنه بسيار تكرار شد هر كسي كه شهيد مي شد يا لحظه شهادت را سپري مي كرد ابي عبدالله خود را به بالين او مي رساند و سرش را به دامن مي گرفت گاهي بالاي سر اصحاب مي رفت گاه علي اكبر و قاسم و ... اما وقتي حسين بن علي در گودال قتلگاه افتاد هيچ كس نبود هنگام شهادت در كنار او باشد فقط شمر ملعون بود كه روي سينه حسين نشست و سر حضرت را از بدن جدا كرد.

         حسين جان قربان تو و قربان عظمتت  قربان آن سر مباركت كه روي نيزه قرآن خواند

 

دوستان فعلا تا همين جا رو داشته باشين تا بقيه داستان رو بعد براتون بنويسم چون الان ساعت 2 شب شده من هم تا ساعت يك شب داشتم درس ميخوندم خلاصه فقط به خاطر شما از ساعت 2 شب به بعد آپ ميكنم موفق باشين در پناه حق

 

 

?محمود | در سه شنبه 1385/11/17 ساعت 3:16 | پیوند  | 

شهيدان
سلام عليكم

كبوتران سبكبال،فارغ از غم آب و نان،به دياري معلوم،به كوي ابديت و به جايگاه رفيع خاصان

ره عشق عروج نمودند.حال مائيم و رسالتي بس سنگين،بيائيم در اين مسير گامي ارزشمند

برداشته تا همواره ياد و خاطره آن راست قامتان جاودانه را پاس بداريم.

 خوشا آنان كه جانان مي شناسند      طريق عشق و ايمان مي شناسند

 بسي  گفتيم  و  گفتند از شهيدان       شهيدان را شهيدان مي شناسند

آنها كه بر حق بودند شهيد شدند. امام خميني(ره)

شهيدان انقلاب اسلامي ايران هرگز فراموش شدني نيستند.مقام معظم رهبري

 

?محمود | در سه شنبه 1385/11/17 ساعت 2:51 | پیوند  | 


لينك باكس

لينك باكس مبهوت آمده شد شما ميتوانيد با قرار دادن آن در وبلاگتان لينك خود را در لينك باكس ما ثبت كنيد

آدرس لينك باكس

http://mabhot.mihanblog.com

كد لينك باكس

?محمود | در یکشنبه 1385/11/15 ساعت 23:6 | پیوند  |