تبليغاتX
احادیث و داستانهای شگفت انگیز

احادیث و داستانهای شگفت انگیز

وقف آقام حجه بن الحسن

حديث

امام پناه بندگان خدا در گرفتاري هاي سخت است.امام رضا(ع)

چه نيكوست شكيبايي به همراه فرج...بر شما باد به استقامت و شكيبايي امام رضا(ع)

هر كه حسين را دوست بدارد خداوند دوستش دارد پيامبر(ص)

كسي كه زكات ندهد نمازش درست نيست. امام صادق(ع)

طولاني بودن تجربه موجب زيادي عقل است.امام حسين(ع)

هر كه احسانهاي خود را برشمرد بخشندگي خويش را از بين برده است. امام حسن(ع)

بر شماباد رفتن به مساجد خانه هاي خدا در روي زمين اند.امام صادق(ع)

ايمان و حيا را به يك رشته بسته اند هر گاه يكي رفت آن ديگري هم خواهد رفت.حضرت زهرا(س)

چيزي را بر زبان نياوريد كه از ارزش شما بكاهد. امام حسين(ع)

مرز ميان ايمان و كفر ترك نماز است.پيامبر اكرم(ص)

هر كه نميتواند كاري كند كه به سبب آن گناهانش زدوده شود بر محمد و آل او بسيار درود فرستد.امام رضا(ع)

بر شما باد به سلاح پيامبران عرض شد سلاح پيامبران چيست؟فرمود دعا.امام رضا(ع)

 

                          التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/22ساعت 4:10  توسط محمود  | 

 

 

فضايل سوره ها قسمت دوم(قسمت اول)

 

خواندن سوره حمد:براي شفاي بيمار

خواندن سوره انعام:برطرف شدن تر از نفس

خواندن سوره كهف:آمرزش و نجات از فتنه دجال فقر و قرض ايمن گردد

خواندن سوره بني اسرائيل:زيارت امام زمان(عج)

خواندن سوره كوثر:دور كردن كسي از خود

خواندن سوره بقره:خبر و بركت_دوري شيطان_شفاي ديوانه

خواندن سوره حشر:هر چيز برايش صلوات فرستد و استغفار كند

خواندن سوره جن:از شر جن و جنيان و قرض بر طرف شود.

خواندن سوره عم يتسائلون:زيارت خانه خدا

خواندن سوره حج:زيارت بيت الله الحرام

خواندن سوره طور:خير دنيا و آخرت از زندان

خواندن سوره لقمان:حسنه بسيار

خواندن سوره احقاف:قوت جسم و حسنه زياد

خواندن سوره جمعه:كفاره گناهان تا جمعه ذيگر

خواندن سوره واقعه:رفع فتنه و بلا_خير و بركت و نجات از غفلت

خواندن سوره انا انزلنا: منافق نشود_در وقت خواب

خواندن سوره ص :ثواب زياد_جلوگيري از گناه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/22ساعت 4:8  توسط محمود  | 

السلام عليك يا بقية الله العظم

غريب ارباب منو درياب

بيا با گوشه چشمي تو راحت از ملالت كن

شكستم قلبتو آقا جون زهرا حلالم كن

بدم اما دلم ميخواد كه اقا از شما باشم

شبيه كفتري عاشق روي گنبد طلا باشم

غريب ارباب منو درياب

                           يا مهدي ادركني

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/19ساعت 2:49  توسط محمود  | 

شايد اين جمعه بيايد...

خدايا اي خدايا اي خدايا (دلـــــــــم تنگه دوباره)

به كي بگم آقام چشم انتظاره (دلـــــــــم تنگه دوباره)

ستاره آي ستاره آي ستاره(دلـــــــــم تنگه دوباره)

مزن سوسو آقام ياري نداره(دلـــــــــم تنگه دوباره)

قناري آي قناري آي قناري (دلـــــــــم تنگه دوباره)

خبر از مهدي زهرا  چي داري(دلـــــــــم تنگه دوباره)

دلم اي كشور غم حاصل من(دلـــــــــم تنگه دوباره)

نخور غصه مي آد عششق دل من(دلـــــــــم تنگه دوباره)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/19ساعت 1:49  توسط محمود  | 

دوستان جا دارد چند مسئله را در اینجا ذکر کنم.

-تمــــام مطالب این وبلاگ دست نوشت های نویسند وبلاگ می باشد

-مانع ای برای کپی کردن ندارد چه با ذکر منبع چه غیر آن

-اگر حتی در یک نفر  مسائل و داستانهای من اثر کند و راهش را از حرام به حلال بکشاند برای

من یک دنیا ارزش دارد

- برای گسترش این وبلاگ به کمکتان نیاز دارم(تبادل لینک)

- نظرات شما خستگی را از تنم بیرون می کند(باور کنید!)

-از دوستانی که نظر می دن متشکرم و یه کار کوچیک ازشون میخوام اونم اینه که به من بگید

از چه چیزی یا چه داستانی یا چه موضو ع ای تو این وبلاگ بیشتر خوشتون اومده و بگید

دوست دارید از چه موضوع ای تو وبلاگم بنویسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 1:56  توسط محمود  | 

تيغ و ترنج

يك داستان كه شايد ربطي به بحث مقدس وبلاگ ما نداشته باشه اين داستان فقط و فقط جنبه عبرت داره(و ارزش قانوني ديگه اي نداره)

 

 

- ميخواستم كسي چيزي نفهمه و بميرم.

_چي شد كه خودسوزي كردي؟

_ مگه چي شده بود كه مي خواستي كسي ندونه؟

- آبروم ديگه ! آبروم رفت.

_ آها... يعني حالا ديگه آبروت برگشت؟!

- نه! بدتر شد.ديگه همه مي دونن چه اتفاقي افتاده.

_ تو خودت خواستي كه اين جور بشه.

- من نمي خواستم،فرزاد گفت،خودسوزي كنم كه بميرم.

_ مگه فرزاد كي بود كه تو بايد به حرفش گوش مي دادي و به اين روز مي افتادي؟!

- نمي دونم چي بگم!

_ يعني واقعا نمي دوني، يا نميخواي بگي؟

- شما فكر مي كني اگه بگم،فايده اي داره؟

_لااقل مي شه عبرت ديگرون كه كار به اين جا نرسه.

- كاش مرده بودم.

_ بهتر نبود مي گفتي كاش اصلا اين جور نمي شد؟!

- تقصير خودم بود كه زود باور بودم و هر كي هر چي مي گفت،مي گفتم تو درست مي گي شايدم به خاطر اين كه چيزي واسه موندن نداشتم شاعرانه و رويايي مي خواستم خودمو بكشم.

_ بالاخره چي؟ ميخواي قبل از تموم شدن وقت ملاقات بيمارستان بگي چرا اينجايي،يا نه؟

- شما مي دوني عشق چيه؟

_عشق خيلي چيزا مي تونه باشه مي تونه يه پرواز باشه به آسمون خيال يا مثلا يه دوست داشتن زلال باشه مثل  دريا پاك و بي انتها يا يه نياز سبز مثل جنگل باشه يا يه چشمه باشه بالاي هفت تا كوه بلند كه هر آدمي اجازه داشته باشه فقط يه بار از اون بالا بره

- چرا يه بار؟

_چون آب اون چشمه آب حياته و هر كي ازش بخوره جاويد مي مونه يا بهتر بگم هر كي سعادت داشته باشه دستش به اون آب مي رسه و دنيارو اون جوري كه هست مي بينه.

- پي حالا معلوم مي شه  من سعادت نداشتم كه به اين روز افتادم!

_ چرا اين جور فكر مي كني؟

- چون به عشق بي حرمتي كردم.

_مگه تو اونو مي شناختي؟

-يه كمي.

_اگه مي گفتي نه بهتر بود چون كسي كه اونو مي شناسه و دست دوستي بهش مي ده خيلي پاك تر از اين حرفاست كه راضي بشه خودشو خلاص كنه و باز خلاص نشه و تا آخر عمر هي بسوزه.

-پس حالا كه اين جور شد من نمي دونم چي بگم و اسمشو چي بذارم فقط براتون تعريف مي كنم كه...

_كه چرا اصلا دست به خود كشي زدي؟

- قضيه بر مي گرده  به دو سال پيش يعني اولين روزي كه فرزاد داداش فرزانه رو ديدم اون روز جشن تولد فرزانه بود قرار نبود غير از بچه هاي كلاس كسي ديگه اون جا باشه چون تصميم داشتيم حسابي برقصيم و حال كنيم ولي فرزاد استثناء اون جا بود و مي خواست برامون ارگ بزنه آخه رقص كه بدون آهنگ نمي شد!

_اون روز چند نفر بوديد؟

- چون فرزانه مي خواست يه مجلس بيست داشته باشه از بين بچه ها بيست تا تاپ شو انتخاب كرده بود.

_منظورت از بچه هاي تاپ چيه؟

-بچه هايي كه خجالتي و اٌمل نباشن و به قول فرزانه هلو باشن

_منظورت از هلو چه جور دختريه؟

-واي كه شما چقدر سوال مي كني!منظورم اينه كه راحت الحلقوم باشه و ضد حال نزنه.

_حالا فهميدم آخه مي دوني من فكر مي كردم منظورت بچه هاي درس خون و معدل بالاست كه همه چي عينهو آب خوردن براشون راحته؟

-نه اونا اصلا به گروه خوني ما نمي خوردن و با ما نمي پريدن اونا هميشه خودشون با خودشون رقابت داشتن و مي خواستن شاگرد اول باشن.

_خب داشتي مي گفتي اون روز غير از شما فرزاد هم اون جا بود.

-آره از صبح ساعت 10 كه بچه ها جمع شدن فرزاد زد ما هم رقصيديم خيلي خوش گذشت خيلي!

_چون دور هم بوديد و رقصيديد يا اين كه فرزاد اون جا بودف خوش گذشت؟

-هر دوش آخه فرزاد  خيلي قشنگ ارگ مي زد و از اون مهمتر چشم از من برنميداشت.

_يعني چي چشم از تو بر نمي داشت؟

- چه جور بگم يعني بين اون همه دختر تاپ فقط منو نگاه مي كرد.

_ مگه تو چي وشيده بودي يا چه كار مي كردي كه اون فقط...

- از همون اول كه باهاش روبرو شدم گفت اين چشا مال خودته؟ منم خنديدم و گفتم نه مال شماست اونم ديگه تا آخر شب همش نگام مي كرد.

_تو چه احساسي داشتي؟

- داغ شده بودم و از اين كه مي ديدم بچه ها هم متوجه ما شده بودن بيشتر لذت مي بردم تا اين كه آخر شب وقتي مي خواستم خداحافظي كنم خودشو به من رسوند و از پشت سرم آهسته گفت:چشاي منو كجا مي بري؟

منم گفتم مي برمشون خونه تا بخوابن و بعد بلافاصله با تاكسي تلفني كه جلو در منتظر بود خودمو به خونه رسوندم و رفتم تو اتاقم خوابيدم

_ مامانت بابات نگفتن تا اين وقت شب كجا بودي؟

- اون شب بابا شيفت شب كار مي كرد مامانمم كه مي دونست رفتم جشن تولد فرزانه

_و قصه از فردا شروع شد آره؟

-دقيقا ..چون صبح به محض اين كه راه افتادم به طرف مدرسه يه خيابون دورتر از خونه ي خودمون جلوم سبز شد و گفت مي خوام باهات حرف بزنم و يه وقت ديدم جاي نيمكت كلاس روي نيمكت پارك نشستم.

_يعني مي خواي بگيي اون روز مدرسه نرفتي؟

- اون روز كه هيچ باز فرداي اون روزم نرفتم.

_فرزاد بهت گفت نرو؟

-راستش ترسيدم اگه مدرسه برم اون بره دنبال يكي ديگه و منو نخواد.

_چي شد كه اين فكرو كردي؟

-آخه اون تيپي بود كه همه دوستش داشتن و من مي خواستم فقط مال خودم باشه.

_خب بالاخره چي؟مدرسه رفتي يا نه؟

-آره پنج روز بعد كه حسابي از پارك و خيابون خسته شده بودم با يه گواهي دروغي رفتم مدرسه.

_فرزاد چي؟مدرسه نمي رفت؟

- نه اون در مغازه طلافروشي باباش كار مي كرد در ضمن دنبال كار سربازي شم بود تا اين كه يه ماه بعد با پيشنهاد فرزانه برنامه ي ييه اردو دروغكي رو چيديم من رفتم به مامان و بابا گفتم يه هفته مي خوام برم اردو رامسر و موافقت نامه اي كه خودمون تايپ كرده بوديم دادم به بابا امضاء كرد بعد به جاي اردو رفتم خونه ي فرزاد اينا و موندم

- اول چرا اين كارو كردي؟!دوم مگه مامان و باباش خونه نبودن؟

-آخه يه جوري شده بودم كه دلم مي خواست همش پيش فرزاد باشم و اين ببهترين فرصتي بود كه مي تونستم ببينمش آخه مامانش با فرزانه همون روز رفته بودن شهرستان باباشم كه در مغازه بود.

- شب كه باباش بر ميگشت چي؟

- يا بيرون بوديم كه آخر شب يواشكي مي اومديم مي خوابيديم يا تو اتاق فرزاد بي سر و صدا خودمونو حبس مي كرديم.

- خب بالاخره اين قايم باشك شما چند روز ادامه داشت؟

-تا شب سوم يعني همون شبي كه آسمونم شرجي شد و ديگه هيچي رنگ قشنگ  خودشو نداشت.

_بعد چي شد و چه كار كردي؟

- دو شب ديگه مثل يه وصله ي ناجور يا يه چيز زيادي بهش آويز شدم تا اين كه بعد از يه هفته مثلا از اردو برگشتم ولي از فرداي اون روز ديگه هر چي بهش زنگ زدم خودشو نشونم نداد و مثل ماهي رفت زير آب...

بالاخره يه شب ناغافل با فرزانه ديدمش ازش خواستم تا تكليفمو مشخص كنه خيلي جدي گفت اگه واقعا منو دوست داري برو خودتو بكش يا بسوزون تا باورم شه من گفتم چه جوري؟

گفت با بنزين و دو روز بعد يه بطر بنزين با دستاي خودش كادو كرد و برام اورد.

_ يعني به همين سادگي تو هم قبول كردي؟

- خب ميخواستم بهش ثابت كنم كه واقعا دوستش دارم.

_نمي دونم چي بايد بهت بگم.

- ديگه برام فرقي نمي كنه احمق،بي شعور،هر چي دلتون مي خواد بگيد.

_تو دنباله ي قصه تو بگو شايد تا اون وقت به قول خودت يه جمله ي تاپ برات پيدا كردم كه بهتر از اينا بود

- خب منم بنزينو گرفتم و بردم خونه و خارج از چشم مامانم در اتاقمو بستم و عكس كوچكي رو كه از فرزاد داشتم گرفتم دستم و جيغ زدم  فرررررررزززززاااااااادددددد  دوستت دارمممممممممم

و فندكو روشن كردم و ديگه چيزي نفهميدم.

_ حالا چي؟

-حالا دلم مي خواد فرزادم خودسوزي كنه تا ما هم مثل ليلي و مجنون افسانه اي بشيم.

- يعني راستي راستي فكر مي كني اونم مثل تو خره؟

 

هوشــــــــــــیار باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 1:37  توسط محمود  | 

يا فاطمة الزهرا

برگرفته از كتاب آتش در حرم نوشته عليرضا رجالي تهراني

داستانهاي فوق العاده زيبا از روزهاي آخر حيات حضرت فاطمة الزهرا

علي در كنار زهرا

علي (ع)بعد از شنيدن خبر جانسوز مرگ فاطمه(س)به سرعت وارد منزل شد،ديد فاطمه زهرا در بستر خود خوابيده و يك قطيفه مصري روي خود كشيده است.

علي(ع)او را صدا زد،جوابي نشنيد،به طرف راست و چپ فاطمه رفت،صديقه را صدا كرد،اما جواب نشنيد،عباي خود را كنار گذاشت عمامه را برداشت  دامن قبا را بالا زد و سر زهرا(س)را در دامن خود نهاد و صدا نمود:يا زهرا!يا زهرا!اما فاطمه سخني نگفت.امير المومنين گفت:اي دختر محمد!جوابي نشنيد...

گفت:«اي دختر پيغمبر با من صحبت كن من علي پسر عموي تو هستم.

حضرت مي فرمايد:فاطمه چشمش را باز كرد(يعني قبل از مرگ كامل كه بنابر علم امروز مدتي طول  مي كشد به درخواست مقام ولايت و قدرت لايزال الهي فاطمه حيات مجدد يافت)و به صورت علي نگريست و به گريه افتاد.سپس سخناني با يكديگر درميان گذاشتند و بعد از مدتي كوتاه فاطمه از دنيا رفت.

 

گريزي به كربلا

*به ياد آن ساعتي كه زينب كنار پيكر بي سر برادر امد و از روي تعجب صدا زد:آيا تو برادر من و پسر مادر من هستي؟!

چه كرد زينب ؟دو دست خويش را زير بدن قطعه قطعه برادر برد و مقداري به طرف بالا حركت داد و سپس رو به آسمان نمود و چنين عرضه داشت:پروردگارا اين قرباني را قبول كن سپس خم شد و لبها را روي رگهاي  بريده برادر گذاشت

 

*اين جا علي كنار زهرا آمد در كربلا نيز مانند اين صحنه بسيار تكرار شد هر كسي كه شهيد مي شد يا لحظه شهادت را سپري مي كرد ابي عبدالله خود را به بالين او مي رساند و سرش را به دامن مي گرفت گاهي بالاي سر اصحاب مي رفت گاه علي اكبر و قاسم و ... اما وقتي حسين بن علي در گودال قتلگاه افتاد هيچ كس نبود هنگام شهادت در كنار او باشد فقط شمر ملعون بود كه روي سينه حسين نشست و سر حضرت را از بدن جدا كرد.

         حسين جان قربان تو و قربان عظمتت  قربان آن سر مباركت كه روي نيزه قرآن خواند

 

دوستان فعلا تا همين جا رو داشته باشين تا بقيه داستان رو بعد براتون بنويسم چون الان ساعت 2 شب شده من هم تا ساعت يك شب داشتم درس ميخوندم خلاصه فقط به خاطر شما از ساعت 2 شب به بعد آپ ميكنم موفق باشين در پناه حق

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/17ساعت 3:16  توسط محمود  | 

شهيدان

سلام عليكم

كبوتران سبكبال،فارغ از غم آب و نان،به دياري معلوم،به كوي ابديت و به جايگاه رفيع خاصان

ره عشق عروج نمودند.حال مائيم و رسالتي بس سنگين،بيائيم در اين مسير گامي ارزشمند

برداشته تا همواره ياد و خاطره آن راست قامتان جاودانه را پاس بداريم.

 خوشا آنان كه جانان مي شناسند      طريق عشق و ايمان مي شناسند

 بسي  گفتيم  و  گفتند از شهيدان       شهيدان را شهيدان مي شناسند

آنها كه بر حق بودند شهيد شدند. امام خميني(ره)

شهيدان انقلاب اسلامي ايران هرگز فراموش شدني نيستند.مقام معظم رهبري

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/17ساعت 2:51  توسط محمود  | 

لينك باكس

لينك باكس مبهوت آمده شد شما ميتوانيد با قرار دادن آن در وبلاگتان لينك خود را در لينك باكس ما ثبت كنيد

آدرس لينك باكس

http://mabhot.mihanblog.com

كد لينك باكس

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/15ساعت 23:6  توسط محمود  | 

اينا رو نوشتم كه ديگه نگين وبلاگت مطلبش كمه بخونيد و حز كنيد و از همه مهمتر درس بگيريد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/15ساعت 0:23  توسط محمود  | 

شفا از حضرت زينب (س)

زماني که متفقين محمولات خود را از راه جنوب به شوروي مي‌بردند و در ايران بودند، من در راه‌آهن خدمت مي‌کردم در اثر تصادف با کاميون سنگ‌کشي يک پاي من زير چرخ کاميون رفت و مرا به بيمارستان دکتر فاطمي شهرستان قم بردند و زير نظر دکتر مدرسي که اکنون زنده است و دکتر سيفي معالجه مي‌نمودم ،پايم ورم کرده بود، مدت پنجاه شبانه روز از شدت درد حتي يک لحظه خواب به چشمم نرفت، در اين مدت به حضرت زهرا و حضرت زينب و حضرت معصومه (س) متوسل بودم و مادرم بسياري از اوقات در حرم حضرت معصومه مي‌رفت و توسل پيدا مي‌کرد و يک بچه که در حدود سيزده الي چهارده سال داشت و پدرش کارگري بود در تهران بر اثر اصابت گلوله‌اي مثل من روي تختخواب پهلوي من در طرف راست بستري بود و فاصله او با من در حدود يک متر بود و در اثر جراحات و فرو رفتن گلوله زخم تبديل به خوره و جذام شده بود و دکترها از او مأيوس بودند و چند روز در حالت احتضار و گاهي صداي خيلي ضعيفي شنيده مي‌شد و هر وقت پرستارها مي‌آمدند مي‌پرسيدند: تمام نکرده است؟ و هر لحظه انتظار مرگ او را داشتند.
شب پنجاهم بود درد و بي‌خوابي قدرت روح و جسم مرا گرفته بود، مقداري مواد سمي براي خودکشي تهيه کردم و زير متکاي خود گذاشتم و تصميم گرفتم که اگر امشب بهبود نيافتم خودکشي کنم. چون طاقتم تمام شده بود، مادرم براي ديدن من آمد به او گفتم: «اگر امشب شفاي مرا از حضرت معصومه گرفتي فبها، و الا صبح جنازه مرا روي تختخواب خواهي ديد.»
مادرم غروب به طرف حرم مطهر رفت در عالم رؤيا ديدم سه زن مجلله از درب باغ (نه درب سالن) وارد اطاق من که همان بچه هم پهلوي من روي تخت خوابيده بود آمدند،گویا يکي از زنها حضرت زهرا و دومي حضرت زينب و سومي حضرت معصومه (سلام الله عليهم اجمعين) هستند .حضرت زهرا جلو، حضرت زينب پشت سر و حضرت معصومه رديف سوم مي‌آمدند، مستقيم به طرف تخت همان بچه آمدند و هر سه پهلوي هم جلو تخت ايستادند.
حضرت زهرا (س) به آن بچه فرمودند:«بلند شو»،‌ بچه گفت:«نمي‌توانم»، فرمودند: «بلند شو»، گفت :« نمي‌توانم»، فرمودند:« تو خوب شدي» در عالم خواب ديدم بچه بلند شد و نشست من انتظار داشتم به من هم توجهي بفرمايند، ولي برخلاف انتظار حتي به سوي تخت من توجهي نفرمودند در اين اثناء از خواب پريدم و با خود فکر کردم معلوم مي‌شود آن بانوان مجلله به من عنايتي نداشتند. دست کردم زير متکا و سمي که تهيه کرده بودم بردارم و بخورم با خود فکر کردم ممکن است چون در اتاق ما قدم نهاده‌اند از برکت قدوم آنها من هم شفا يافته‌ام دستم را روي پايم نهادم ديدم درد نمي‌کند آهسته پايم را حرکت دادم ديدم حرکت مي‌کند فهميدم من هم مورد توجه قرار گرفته ام .
صبح شد پرستارها آمدند و گفتند:«بچه در چه حال است، به اين خيال که مرده است»
گفتم :« بچه خوب شد»
گفتند:«چه مي‌گويي؟!»
گفتم:« حتماً‌ خوب شده»
بچه خواب بود، گفتم بيدارش نکنيد تا اين که بيدار شد دکترها آمدند هيچ اثري از زخم در پايش نبود گويا ابداً زخمي نداشته اما هنوز از جريان کار من خبر ندارند.پرستار آمد باند و پنبه را طبق معمول از روي پاي من بردارد و تجديد پانسمان کند چون ورم پايم تمام شده بود فاصله‌اي بين پنبه‌ها و پايم بود گويا اصلاً زخمي و جراحتي نداشته،مادرم از حرم آمد، چشمانش از زيادي گريه ورم کرده بود، پرسيد :« حالت چطور است؟ نخواستم به او بگويم شفا يافتم، زيرا از فرح زياد ممکن بود سکته کند، گفتم: «بهتر هستم، برو عصايي بياور برويم منزل»، با عصا (البته مصنوعي بود) به طرف منزل رفتم و بعداً جريان را نقل کردم. و اما در بيمارستان پس از شفا يافتن من و بچه غوغايي از جمعيت و پرستارها و دکترها بود، صداي گريه و صلوات تمام فضاي سالن را پر کرده بود.
راوي : آقاي قاسم عبدالحسيني – پليس موزه آستانه مقدس حضرت معصومه
منبع : 200 داستان از فضايل، مصايب و کرامات حضرت زينب (س)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/15ساعت 0:17  توسط محمود  | 

شفاعت امام حسين (ع) به خاطر مادر

مرحوم آقا شيخ محمدحسين قمشه‌اي که از شاگردان سيد مرتضي کشميري بود در سن 18 سالگي در قمشه مبتلا به مرض حصبه شد، اطبا در مداواي او توفيقي نيافتند و ايشان فوت کرد.مادرش گفت:«دست به جنازه فرزندم نزنيد تا من برگردم»، قرآن را برداشت و گريه‌کنان به پشت بام رفت و اباعبدالله (ع) را شفيع قرار داد و گفت:«دست از شما برنمي‌دارم تا بچه‌ام زنده شود». چند دقيقه نگذشت که شيخ محمدحسين زنده شد و گفت : «برويد به مادرم بگوييد که شفاعت امام حسين (ع) پذيرفته شد.» او مي‌گويد:« وقتي مرگم نزديک شد دو نفر نوراني سفيدپوش را ديدم که گفتند:«چه باکي داري؟» گفتم :«اعضايم درد مي‌کند». يکي از آن دو دست به پايم کشيد راحت شدم، ديدم اهل خانه گريانند ولي هرچه خواستم بگويم که راحت شدم نتوانستم تا آن که آن دو من را به حرکت درآوردند در بين راه شخصي نوراني را ديدم که به آن دو فرمود:«ما سي سال عمر به او عطا کرديم» و فرمود:«او را به مادرش برگردانيد که يکباره ديدم همه گريان هستند»
اکثر علماي نجف نقل کرده‌اند ايشان که مدتي بعد ساکنان نجف شدند پس از سي سال به ديار باقي شتافتند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/15ساعت 0:16  توسط محمود  | 

معني اسم ها قسمت دوم(قسمت اول)

 

نام                          معني

زهرا                      درخشان،نوراني،لقب حضرت فاطمه(س)

زهره                     شكوفه،يكدانه شكوفه،يكي از سيارات كه نزديكترين آنها به زمين است.

زيبا                       زيبنده،نيكو،خوب،خوبرو،خلاف زشت

زين العابدين      زينت و آرامش و عبادت كنندگان،لقب امام چهارم(ع)

زينب                   دختر حضرت علي(ع)،درختي خوشبوي و خوش منظر

ساجده                زنان سجده كننده را گويند.

سادات               به فرزندان پيغمبر(ص)مي گويند،بزرگان ،سروران

سارا                  خالص،پاك،صاف

ساره    نام مرغكي سياه رنگ و خوش آواز كه چون طوطي سخن مي گويد،نام يكي از دو زن حضرت ابراهيم (ع)

ساناز                 نام گلي است،بيتا و بي مانند و بي همتا

سانيا                  نام خانداني از موبدان زرتشتي

ساني                مقدس

سبحان             پاكيزه كردن،به پاكي ياد مردن خداوند،تنزيه كردن

سعيد                نيك بخت خجسته،خوشبخت

سعيده              مونث سعيد،زن سعادتمند،زن مبارك

سميرا             گياهي است شبيه كاسني،بوته آن بلند و برگهايش سبز و در طب بكار مي رود به معني زن گندم گون

 

ادامه دارد...

‍‍‍‍‍‍

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/14ساعت 23:56  توسط محمود  | 

معرفي يك شخصيت برجسته

 

حاج رسول دادخواه تبريزي ملقب به رسول ترك «آزاد شده امام حسين»

 

نوشته اي را كه پيش رو داريد سرگذشت و ماجراي مردي عاشق و شيداست.مردي كه بسياري از حالت هاي جذبه و شوريدگي هايش همچنان در حافظه و سينه بسياري از بازاري ها و مردمان قديمي و پا به سن گذاشته تهران باقي و زنده است.

مردي كه ياد و خاطره اش  هنوز از سر زبان هاي بسياري از اهالي محله هاي قديمي تهران به خصوص محله هاي اطراف بازار تهران نيافتاده است.

هنوز مردان و زنان زيادي را مي توان پيدا كرد كه هم چنان صورت و چهره مردي را در ياد و در خاطره دارند كه در روزهاي تاسوعا و عاشورا فقط مشاهده حالت و قيافه او هر بيننده اي را منقلب و محزون و گريان ميكرد.

آن مرد عاشقي بود كه بر حسب ظاهر تمرين عشق نكرده بود. او عارفي بود كه سير سلوك نكرده بود.او واصلي بود كه رياضت نكشيده بود.شايد براي بعضي ها باور كردني نباشد، اما او توبه كننده اي بود كه به يك باره عاشقي دلسوخته شده بود .

او به يك باره عبدي متقي و پرهيزگار و انساني مهذب و نمونه و مثال زدني شده بود.او به يك باره از همه نفسانيات و لذت هاي پوچ و بي ثمره دنيا دل بريده و خداپرستي واقعي شده بود و به راستي كه او يك شبه ره صد ساله پيموده بود

 و تو اي خواننده ي عزيز  همه  اين ادعا ها را قبول و باور خواهي كرد زيرا كه او آزاد شده امام حسين(ع)بود. اونظر شده جگر گوشه زهراي مرضيه بود او كشش و جذبه ولايت به جانش افتاده بود

 

   تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون گشت

                                              از سمك تا به سهايش كشش ليلا برد

 

ماجراي توبه رسول

باز هم ماه محرم از راه رسيده بود و تمام محله هاي تهران همانند محله هاي همه شهرها و روستاهاي شيعه  نشين جنب و جوششي خاص پيدا كرده بود.مرد و زن كوچك و بزرگ دارا و نادار علاوه بر اينكه خودشان لباس هاي مشكي بر تن كرده بودند در و ديوارهاي خانه ها و محله هايشان را نيز با پارچه هايي  به رنگ لباس هايشان سياه پوش كرده بودند.

در آن سال در يكي از شب هاي دهه اول محرم مردي با ابهت و قوي هيكل به سوي يكي از هئيت هاي اطراف بازار تهران در حركت بود. آن مرد نامش رسول  بود و چون اهل تبريز بود تهراني ها به او رسول ترك مي گفتند.رسول ترك آن شب نيز به سوي هيئت و جلسه روضه اي مي رفت كه مسولين و بعضي از شركت كنندگان در آن هيئت از اينكه رسول ترك به هيئت و جلسه آنها مي آمد بسيار ناراحت و نا خوشنود بودند.

در اين چند شبي كه از ماه محرم گذشته بود رسول ترك شب در آن هيئت حاضر شده بود.او در اين چند شب به همه نشان داده بود كه نمي تواند مانند بسياري از شركت كنندگان و عزاداران در گوشه اي از مجلس آرام و ساكت بنشيند.او خودش را متفاوت از ديگران حس نمي كرد و فكر مي كرد مي تواند در آن جلسات هر كاري كه هر يك از اعضاي هيئت مي كند او نيز انجام دهد.او حتي بدش نمي آمد تا در نظم و ترتيب بخشيدن به مراسم عزداري نيز دخالت كند.هر چند كه همه حركت ها و كارهاي رسول با نوعي شلوغ كاري همراه بود،اما به هيچ وجه اساس و ريشه اين نارضايتي ها و دلخوري ماي اهل هيئت به خاطر اين شلوغ كاري ها نبود.آنها از مرام و شخصيت رسول ناراحت بودند. آنها فكر مي كردند  كه وجود و حضور چنين آدمي هيئت و جلسه عزاداري و توسل را از شور و اخلاص و صفا باز مي دارد و حق هم در ظاهر با آنها بود،زيرا رسول آدمي قلدر و لات و لاابالي بود او مردي  بود كه به فسق و زور گويي شهرت داشت.او يكي از قلدرهاي شروري بود كه گاه با ماموران كلانتري هاي تهران نيز به طور جدي در مي افتاد.

اما رسول ترك با تمام اين گمراهي هايي كه داشت يك صفت و خصلت نيكو و عجيبي نيز داشت.او دوست داشت در ماه هاي محرم در هر شكل و حالتي كه هست در جلسه ها ي سوگواري و روضه سرور آزادگان عالم حضرت حسين بن علي (ع)شركت كند.او نسبت به امام حسين(ع)بسيار بسيار مودب بود. پدر و مادرش ارادت و محبت به امام حسين(ع)را از سنين كودكي در جان و قلب رسول كاشته بودند.

او گاهي قبل از اينكه بخواهد به سوي جلسه روضه اي حركت كند ابتدا دهانش را براي لحظاتي كوتاه در زير شير آب مي گرفت و به خيال خودش دهانش را به اين شكل آب مي كشيد تا ديگر نجس نباشد و آن گاه به سوي هيئت و جلسه روضه اي به راه مي افتاد.

رسول ترك آن شب نيز وارد هيئت شد. بسياري از نگاه هايي كه به او مي افتاد محترمانه و مهربانانه نبود.مسول هيئت هم كه آدمي خوش سيما و با صفا بود با ديدن و مشاهده رسول تارحت به نظر مي رسيد.آن شب نيز رسول ترك به جمع  عزاداران  و اعضاي هيئت به دور مسول هيئت  حلقه زدند.از طرز نگاهشان پيدا بود كه درباره رسول صحبت مي كنند بعد از دقايقي جواني از ميان آنها قد راست كرد و يك راست به سوي رسول رفت.رسول با لبخند از او استقبال كرد.آن جوان مشغول صحبت با رسول شده بود و نگاه هاي بعضي از حاضران به آن دو خيره و معطوف گرديده بود.لحظاتي نگذشته بود كه كم كم آثار ناراحتي و غضب در صورت و چهره رسول ظاهر گشت.رسول ساكت بود و فقط با ناراحتي به حرفها و صحبت هاي آن جوان گوش مي داد.

آن جوان كه خود را فرستاده مسول هيئت معرفي كرده بود با صراحت و بدون هيچ ملاحضه و ترس و واهمه اي به رسول فهمانده بود كه بايد از مجلس بيرون برود و ديگر حق ندارد در هيئت و جلسه آنها شركت كند.معلوم بود كه رسول ترك از اينكه او را از جلسه امام حسين بيرون مي كنند به خشم آمده است او از روي ناراحتي نمي توانست حرفي  و سخني بگويد.در حالي كه خودشش را كنترل مي كرد به سختي از جايش بلند شد براي لحظاتي سكوت و خاموشي بر مجلس سايه افكنده بود در آن لحظات بعضي ها گمان مي كردند كه او الان دعوا و جنجالي به راه خواهد انداخت اما رسول ترك بدون هيچ شكايت و اعتراضي آنجا را ترك كرد و يك راست به سوي خانه اش حركت نمود.هر چند كه رسول ترك آدمي بسيار قلدر و شرور بود ولي ارادت و اعتقادش به امام حسين(ع)به اندازه اي بود كه به او اجازه نمي داد تا از خادمان و ارادتمندان به امام حسين(ع)كينه و عقده اي به دل بگيرد و دعوا و زد و خوردي به راه بيندازد.و شايد آن شب زماني كه رسول بر روي رختخواب دراز مي كشيد و سرش را بر روي بالش مي گذاشت فقط در اين فكر بود كه فردا در كدام يك از ديگر جلسه ها و هيئت هاي روضه امام حسين ميتواند حضور يابد.

صبح روز  بعد رسول با صداي در خانه بيدار شد رسول با شنيدن صداي در به فكر فرو رفته بود در اين اولين دقيقه هاي روز چه كسي مي توانست با او كاري داشته باشد؟!

موقعي كه رسول در را باز كرد كسي را در پشت در ديد كه به طور ناخودآگاه نمي توانست از او راضي و خشنود باشد مردي كه در پشت در ايستاده بود همان مسول هيئت بود همان كسي كه ديشب به رسول پيغام داده بود كه ديگر نبايد در هيئت و جلسه آنها شركت كند.اما هم اكنون همه چيز وارونه و بر عكس شده بود رسول به محز باز كردن در با يك احوالپرسي و مصافحه بسيار گرمي روره رو شد مسول هيئت در حالي كه بر روي پنجه هاي پايش ايستاده بود و هيكل و جثه قوي و بلند رسول را در آغوش گرفته بود  رسلو را تند تند مي بوسيد و از او معذرت خواهي و طلب بخشش مي كرد و رسول فقط مات و مبهوت مسول هيئت را تماشا مي كرد او از اين برخورد هاي دوگانه ديشب و امروز به حيرت و تعجب آمده بود.

مسول هيئت بعد از معزرت خواهي و دلجويي هاي فراوان از رسول خواست تا او حتما در شب هاي آينده  در جلسه آنها شركت كند و تمام اتفاقات و حرف هاي شب گذشته را فراموش كند مسول  هيئت نميخواست بيش از اين توضيحي بدهد و دليل و علت اين تغيير نظر و رفتار را بيان بنمايد.

خلاصه قضيه از اين قرار بود كه....

مسول هيئت در شب گذشته در عالم  خواب ديده بود در شبي تاريك در صحراي كربلا قرار دارد او در خواب دبده بود كه خيمه ها  و ياران و اصحاب امام حسين(ع) در يك طرف مي باشند و ياران و خيمه هاي لشكريان يزيد (لعنته الله عليهم اجمعين)در سويي ديگر.مسول هيئت تصميم مي گيرد براي مشاهده اوضاع و احوال خيمه هاي امام حسين به سوي خيمه هاي آن حضرت حركت كند.هنوز بيشتز از چند قدم برنداشته بود كه ناگاه متوجه مي شود سگي در حال پاسباني و نگهباني از خيمه هاي امام حسين(ع)است ان سگ با پارس ها و حمله هاي جسورانه اش به هيچ غريبه اي اجازه نمي داد به خيمه هاي امام حسين(ع)نزديك شود.

مسول هيئت قدم بر مي دارد و با احتياط به سوي خيمه هاي سيدالشهداء حركت مي كند ولي آن سگ به سوي او نيز حمله ور مي شود و با سماجت مانع از نزديك شدن وي به خيمه هاي حسيني مي گردد.مسول هيئت  در آن تاريكي و ظلمت شب با آن سگ درگير مي شود و ميخواد خودش را به خيمه ها برساند او به سختي و با كوشش و تلاش زيادي در حال رها شدن از آن سگ بوده است كه ناگهان با نگاه به سرو كله آن سگ  متوجه يك منظره بسيار عجيب  و غريبي مي گردد. مسول هيئت با گريه و اشك به رسول ترگ مي گويد:

«...رسول! من در حالي كه با آن سگ رو در رو شده بودم يك دفعه متوجه مسله عجيبي شدم من ناگهان متوجه شدم كه سرو صورت آن سگ سر و صورت توست اين سروكله تو بود كه بر روي هيكل و بدن آن سگ قرار داشت  رسول در واقع اين تو بودي كه در حال پاسداري از خيمه هاي امام حسين بودي...»

 

عجب صبح زيبا و عجب لحظه نابي بود عجب شب قدري بود...

هرچند زماني كه رسول ترك را از هيئت بيرون كي كردند و او در مقابل آن جور و جفا فقط صبر پيشه كرد شب بود هر چند كه مسول هيئت خوابش را در شب و شايد هم در وقت سحر مشاهده كرده بود و هر چند كه مسول هيئت در خوابش ديده بود كه در ظلمت شب به سوي خيمه هاي امام حسين مي رود و در ظلمت شب سرو كله رسول ررا بر روي پيكر سگ نگهبان خيمه ها ديده بود اما زماني كه مسول هيئت اين خواب را در جلوي خانه رسول تعريف مي كرد ماه رمضان نبود بلكه ماه محرم بود شب نبود و يكي از روزهاي دهه اول محرم بود.اما در حقيقت از زاويه نگاه عارفان و سالكان ان روز صبح شب قدري براي رسول ترك بود در آن صبح زيبا و در آن شب قدر همه مقدرات رسول به يك باره زيرو رو شد و انقلابي شگفت و باور نكردني در رسول به جوشش آمد و يك شيدايي و سوختگي اي به جان رسول ترك افتاد او به يك باره اسير سر زلف امام حسين شد و ديگر هر چه بر زبان مي آورد شهد و شكري سوزان بود.

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

                                            و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

بيخود از شعشعه پرتو ذاتم كردند

                                            باده از جام تجلي صفاتم دادند

چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي

                                            آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند

چون من از عشق رخش بيخود و حيران گشتم

                                             خبر از واقعه لات و متاتم دادند

من اگر كامروا گشتم و خوش دل چه عجب

                                             مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند

 

ولسلام

برگرفته از كتاب رسول ترك آزاد شده امام حسين(ع)

نويسند:محمد حسن سيف اللهي

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/14ساعت 16:53  توسط محمود  | 

 

دوستان براي تبادل لينك حاضريم  كافيست لينك خود را بگزاريد

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/13ساعت 19:29  توسط محمود  | 

تاريخ تمدن

شنیدیم قبلنا میگفتن...

سرور دو عالم حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام

یه کم که گذشت شد:

حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام

یه کم دیگه گذشت شد:

ابا عبدالله الحسین علیه السلام

دوباره گذشت شد:

ابا عبدالله الحسین

به تمدن نزدیکتر شدیم...

حسین

بازم نزدیکتر شدیم....

حوس حوس حوس

و حالا:

س س س س

وای به حال این مردم

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/13ساعت 19:27  توسط محمود  | 


سایت های عترت و شیعه

رديف نام پايگاه آدرس مشخصات
1 اباصالح (عج) http://abasaleh.ofogh.net مشخصات
2 ابوهريره http://abouhouraira.i8.com مشخصات
3 پايگاه مركز اسلامي اهل‌بيت (ع )، استراليا http://ahl-albayt.tripod.com مشخصات
4 پايگاه شيخ‌ عقيل حلواجي http://akeel.jeeran.com مشخصات
5 پايگاه احرار http://al-ahrar.i8.com/1.htm مشخصات
6 محمد دوره http://al-durra.roshd.ir مشخصات
7 الاسلام http://al-islam.webpark.pl مشخصات
8 كارت‌هاي تبريك پايگاه عترت طاهره (ع) http://aletrahtahira-free-cards.cjb.net مشخصات
9 الحجة http://alhujat.tripod.com مشخصات
10 حسينيه جهرميه http://aljahromi.alhadee.com مشخصات
11 پايگاه آيت الله اميني http://amini.hawzah.net مشخصات
12 اناشيد http://anasheed.freeservers.com/anasheed.html مشخصات
13 شهيد باهنر http://bahonar.roshd.ir مشخصات
14 حجت الإسلام سيد زكي باقري http://baqri.cig.ca مشخصات
15 پايگاه مداح حسيني باسم كربلايي http://bassempage.5u.com مشخصات
16 جمعيت اسلامي اهل‌بيت (ع) http://digilander.libero.it/ahlalbait مشخصات
17 دعا آن‌لاين http://duas.8m.com مشخصات
18 دائرة‌المعارف حسيني http://easyweb.easynet.co.uk/~hussainiencyclop مشخصات
19 كتاب‌شناسي اهل‌بيت (ع) http://ehlibeytkutuphanesi.tripod.com مشخصات
20 اسلام: تابش نور خدا http://faqeereelallaah.homestead.com/home.html مشخصات
21 پايگاه توحيد اسلامي http://freespace.virgin.net/yahayyo.yaqayyum مشخصات
22 حسين و حسيني‌ها http://geocities.com/ahlolbayt مشخصات
23 انجمن گروه حسين http://groh.20m.com/main.htm مشخصات
24 كتاب‌هاي اسلامي در اينترنت http://islamicbooks.org مشخصات
25 مركز اطلاعات اسلامي http://islamicinformationcenter.org مشخصات

               ادامه دارد قسمت آرشیو موضوع ای را دنبال کنید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/12ساعت 23:12  توسط محمود  | 

 

 

نام سوره                             

   

دعاي توسل        

 

فضيلت                   

ائمه اطهار وسائل فيض خداوند هستند كه نعمتهاي مادي و معنوي از طريق آنها به ما خاكيان مي رسد.و طبق روايات متعدد انبياء عظام نيز مانند آدم و نوح و ابراهيم و موسي و عيسي با توسل به اين ذوات مقدسه از خداوند حاجت گرفته اند شما نيز از اين نعمت غافل نباشيد.علامه مجلسي فرموده كه در بعضي از كتب معتبره نقل كرده اند از محمد بن باويه كه اين دعا توسل را از ائمه روايت كرده است و گفته كه در هيچ امري نخواندم مگر آنكه اثر اجابت را بزودي يافتم.

 

نام سوره

 

دعاي كميل

 

فضيلت

حضرت امير المومنين اين دعا را به كميل_يكي از خواص اصحابش_تعليم فرموده است. خواندن اين دعا در شبهاي جمعه و نيمه ماه شعبان براي نجات از دشمن و رزق و روزي فراوان و آمرزش گناهان بسيار نافع است

 

نام سوره

 

دعاي ندبه

 

فضيلت

اين دعاي شريف ياد آور تلاش انبيا و ائمه هدي و بيانگر رابطه معنوي شيعيان با مهدي موعود است. شايسته است كه هر صبح جمعه اين دعا را بخوانند و به مضامين انها توجه نمايند و اين دعا در اعياد فطر قربان و غدير نيز خوانده مي شود.

 

 

نام سوره

 

زيارت عاشورا

 

فضيلت

آن گونه كه مرحوم نوري در نجم الثاقب و شيخ عباس قمي در مفاتيح ذكر فرموده اند زيارت عاشورا از زيارت هاي مورد توجه حضرت ولي عصر است و شايسته است خواندن آن ترك نشود

 

اين زيارت با توجه به فضيلت هاي بسياري كه دارد يكي از دعاهايي است كه من با خواندن ان از آرامش روحي خواسي برخوردار ميشوم و به شما دوستان عزيزم توصيه ميكنم هيچ وقت خواندن آن را ترك نكنيد

 

يك مسئله ديگر كه قابل ذكر است اين است كه موضوعاتي كه در آرشيو موضوع اي وبلاگ قرار ميگيرند به اين معني هستند كه من آن ها را ادامه ميدهم و بر تعداد مطالب آن مي افزايم پس از دوستاني كه اين وبلاگ را دنبال ميكنند(اگرچه تعدادشان محدود است) اما در خواست ميشود به هنگام ورود در وبلاگ سري هم به آرشيو موضوع اي ان بزنيد تا ان شالله از انها استفاده كنيد موفق باشيد در پناه حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/12ساعت 22:49  توسط محمود  | 

 

نام كتاب

حكايتهاي شنيدني از فضايل و آثار صلوات بر محمد و آل محمد

نويسنده

علي درّي اصفهاني

مركز پخش

قم ـ خيابان شهدا(صفائيه)،كوچه ممتاز، پلاك ۲۸

تلفن:۷۷۳۲۴۶۴   فاكس:۷۷۴۰۷۸۱

قيمت:۷۰۰ تومان

 

نام كتاب

آتش در حرم (سوگنامه حضرت زهرا (س) )

نويسنده

عليرضا رجالي تهراني

مركز پخش

قم ـ خيابان شهدا(صفائيه)،كوچه ممتاز، پلاك ۲۸

تلفن:۷۷۳۲۴۶۴   فاكس:۷۷۴۰۷۸۱

قيمت:۴۵۰ تومان

 

نام كتاب

شناخت محرمان و نامحرمان

نويسنده

موسسه فرهنگي قدر ولايت

مركز پخش

تهران:موسسه فرهنگي قدر ولايت

قيمت ۴۰۰ تومان

 

نام كتاب

زيارت عاشورا و اعمال آن

نويسنده

محسن برزگر

مركز پخش

موسسه پخش و نشر كامكار

قم ـ خيابان معلم ـ روبروي بيت امام (ره) ـ پلاك ۵

تلفن   ۰۲۵۱.۷۸۳۱۲۱۵   همراه:۰۹۱۲۱۵۱۹۸۸۱

قیمت :۳۰۰ تومان

 

نام کتاب

خال هندی

نویسنده

غلام رضا صمدی

مرکز پخش

انتشارات گلستان ادب:خیابان مصلی/ساختمان فردوسی/واحد۱/

تلفن:۰۹۱۲۱۵۱۷۰۰۱.۷۷۴۶۰۴۴

قیمت:۷۵۰ تومان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/11ساعت 18:43  توسط محمود  | 

قبل از هر چيز فرا رسيدن ماه اندوه و غم ماه محرم را به تمام شيعيان جهان تسليت ميگم

سلام دوستان يه مدت نميتونستم آپديت كنم اما حالا با كلي مطالب قشنگ و آموزنده اومدم من بايد بگم كه اين وبلاگ فقط در صدد افزايش اطلاعات بازديدكنندگان و بكار گيري بعضي از روشهاي زندگي اوليا خدا در زندگي روزمره است و داستانهاي آن برگرفته از كتب هاي متعدد است كه بصورت مقاله جم اوري شده تا در اختيار شما قرار گيرد اميدوارم از مطالب و داستانها استفاده كافي و بافي را ببريد


      اندكي در خود نگر تا كيستي                    ***                          از كجايي تا چه جايي چيستي؟


ميخوام اولين پستم و اختصاص بدم به معني كرردن اسمها!!!!

نام                 معني اسم

پروانه              اذن،اجازه،جواز،حكم،فرمان،نام حشره معروف كه فريفته نور است،دليل،فاتح

پريا                 زن زيبا رو مانند پري

پوريا               لقب پهلوانان محمد خوارزمي

پولاد               آهن كه با مقدار كمي كربن تركيب شده باشد،نام پهلواني در روزگار قباد،جوينده

پويا                رونده،جستجوگر،جوينده

پيام               خبر و پيغام،رسالت

مائده             خوان،طعام،خوردني،سوره پنجم قرآن كريم

مارشال         سردار،سپهبد

مازيار            يكي از حكام مازندراني،سردار ايراني،دلاوري كه بر عليه خليفه عباسي قيام كرد.

متين            محكم،ثابت،استوار،پا برجا،باوقار،سنگين

مجتبي         از القاب امام حسن(ع)،برگزيده،انتخاب شده،مورد پسند قرار گرفته،امام دوم مسلمين

مجيد           نامي از نامهاي خداوند متعال،پناه دهنده،فرياد رس،نيكي كننده،شريف و بزرگوار

محبوبه         معشوقه،زن پرده نشين

محدثه          زن سخنگو،يكي از القاب حضرت زهرا(س)

محمود         ستوده،ستايش

مرجان         مرواريد،نام جانوري با پايه آكي در دريا هاي گرم،نامي براي زنان،كوچك و ريز

مرضيه         خوشنود،از نامهاي زنان

مريم           نام مادر حضرت عيسي،نام سوره يازدهم قرآن كريم،نام گلي است.

حافظ          حفظ كننده،نگهدارنده،حفظ كننده قرآن

حسن        خوبي،نيكويي،زيبايي،جمال

حسين      خوب و نيكو،نيكو،جمال،نام امام سوم شيعيان،نيك روي كوچك        

اميدوارم خوشتون اومده باشه اگه اسم شما تو اين ليست نبود تو قسمت نظرات اسمتونو بگيد تا معني اسمتونو بدونيد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/05ساعت 12:56  توسط محمود  |